
سوال دارم
از تو
از تو خدا
سوالی به
اندازه ی بزرگیت که بزرگ میشد در ذهن های کوچک ما
که میفشرد
دستهایم را به خاطر خوردنه یک سلام صبحگاهی
و دوباره
از من که نمیدانم
در واپسین
دقایق این ازدحام سرخ
کدام جواب
را برای خویش بپوشانم
ای تو
همبازی
کابوس های شیرینم
که با تیپایی
از خواب های خاکستری مرا
به انتهای
کوچه ی تنهاییم بدرقه میکردی
شاید دور
باشد این قلب های نزدیک ما؟؟!!!
من از
دورهای نزدیک نمیترسم
از نزدیک
های دور میترسم
که در توهم
بودن هایم تو را یاری میکند
خدای خوب،
خدای شیرین و گاهی هم شور
چقدر دوست
داشتم بستنی های تو را از ته لیس باشم
و دیکته
هایت را زیر چشمی دید بزنم
اما نشد و
دوباره این معلم سخت پوستمان
همان معلم
دینی را می گویم
با آن عینک
ته استکانی لجن پوشش
که دست های
ظریف ذهنه مرا دوباره با ترکه میبست
و یادمان
میآورد که خدا
خداست و ما
هیچ
آرزومند آرزوهایتانکامیار (نکیسا)
نوع سخن :
اتاق آبی خاطره ها،
برچسب ها :