من فکر میکنم
هرگز نبوده قلب ِ من
اینگونه
گرم و سُرخ:
احساس میکنم
در بدترین دقایق ِ این شام ِ مرگزای
چندین هزار چشمهی ِ خورشید
در دلام
میجوشد از یقین;
احساس میکنم
در هر کنار و گوشهی ِ این شورهزار ِ یاءس
چندین هزار جنگل ِ شاداب
ناگهان
میروید از زمین.
/////////////////////؟\\\\\\\\\\\\\\\\\\
آه ای یقین ِ گمشده، ای ماهیی ِ گریز
در برکههای ِ آینه لغزیده توبهتو!
من آبگیر ِ صافیام، اینک! به سِحر ِ عشق;
از برکههای ِ آینه راهی به من بجو!
من فکر میکنم
هرگز نبوده
این سان بزرگ و شاد:
احساس میکنم
در چشم ِ من
به آبشر ِ اشک ِ سُرخگون
خورشید ِ بیغروب ِ سرودی کشد نفس;
احساس میکنم
در هر رگام
به هر تپش ِ قلب ِ من
کنون
بیدارباش ِ قافلهئی میزند جرس.
آمد شبی برهنهام از در
چو روح ِ آب
در سینهاش دو ماهی و در دستاش آینه
گیسوی ِ خیس ِ او خزهبو، چون خزه بههم.
من بانگ برکشیدم از آستان ِ یاءس:
«ــ آه ای یقین ِ یافته، بازت نمینهم!»
نوع سخن :
گزیده اشعار ناب،
برچسب ها :