آسمان شهر ما آبی نیست
باران هایش همه ارغوانی شده است
شاعری در کوچهها نیست
راه نمی رود شعر
همه در خواب زندگی می کنند
خواب ها طولانی شده اند
خواب ها زندگی شده اند
ابرهامان نای گریستن بر این زمین تاریک را ندارند
وای چه فسیل هایی در خیابان راه می روند
و به امید روز مدفون شدن ندگی می کنند
ساعت هشت صبح بیدار شده است
امروز نیز مانند فرداهایمان تکرار را صدا می زند
و چه کتاب های قدم نخورده ای
که در گنجه ی عمرم خاک می خورند
و تنها لبخندهای مضحکی گاه گاه نصیبشان می شود
من در اتاقی آبی از رویاهایم
به کدام گذشته و آینده ای دل بسپارم
تا به امید روزی که من نیز یک فسیل بشوم
اینجا شهر مردگان است
تو نیز مرده ای
(نکیسا)
نوع سخن :
شعرهای من،
برچسب ها :