ای دوست تو بگو
چرا تنهایی، سکوت را به خاطر می آورد
تا به تماشای خالی شدن قلب های سرخ بنشیند؟
و یا به تمسخر دوستی هایی که به انتظار یک سئوال
تا صبح نمی خوابند و گاه هرگز نمی پرسند، چرا بیدارند!
گرم ست، هوا را نمی گویم
قلب خالی از احساس یک دوستی را می بینم
پر از حوس هایی که رنگ هاشان را نمی فهمم
تا نخواهم ببینم چگونه یک مرد می میرد
++++++++++؟++++++++؟+++++؟+++++++++
و یا شاید، بتوانم در این گرمای مرداد، بی مهر
یک دست ساده ی بی رنگ را تصور کنم
نه نگفتم پیدا کنم، چون نیست!
شاید بتوانم تصور این لحظه ی خاموشی را به تصویر کشم
یا شاید، گاه به تمثیل
خانه ای از رنگ و بوی خورشید پشت ابرهایی که مثل یک
مادر گریان او را تا فراسوی خاموشی های روزانه اش همراهی می کند
دشت دیگر خالی شده است و یک پیام
انتظار دور از انتظار
"و دوستی رفت و ، دوستی ی که رفت"
حال این کشتی به گل های بی گناه پر ادعا
چه مهربان، نگاه می کند
بیایید و من را در خود به گل بنشانید
بیایید ای دوستان همیشه خوبی های دور از انتظار
به امید آن روز که عاشق باشم
(نکیسا)
نوع سخن :
شعرهای من،
برچسب ها :