تبلیغات
کلبه ی "عشق و هستی" - مطالب آبان 1390
 
کلبه ی "عشق و هستی"
من آنروز را انتظار میکشم . . آنروز که بیایی . . حتی روزی که دیگر نباشم. . . باز هم انتظار می کشم
 
 


شریعتی در جایی مینوسد : نمیدانم آنان که سیگار نمیکشند چگونه فکر میکنند. 


زندگی همچون یك خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است
و تو درآن غرق ...
این تابلو را به دیوار اتاق مى زنى ،
آن قالیچه را جلو پلكان مى اندازى،
راهرو را جارو مى كنى،
مبلها به هم ریخته است،
مهمان ها دارند مى رسند و هنوز لباس عوض نكرده اى،
در آشپزخانه واویلاست و هنوز هم كارهات مانده است .
یكی از مهمان ها كه الان مى آید نكته بین و بهانه گیر و حسود
و چهارچشمى همه چیز را مى پاید...
از این اتاق به آن اتاق سر مى كشى،
از حیاط به توى هال مى پرى،
از پله ها به طبقه بالا میروى، بر میگردى
پرده و قالى و سماور و گل و میوه و چاى و شربت و شیرینى و حسن
وحسین و مهین و شهین .......
غرقه درهمین كشمكش ها و گرفتاری ها و مشغولیات و خیالات
مى روى و مى آ یى و مى دوى و مى پرى
كه ناگهان سر پیچ پلكان جلوت یك آینه است ...

از آن رد مشو...!
لحظه اى همه چیز را رها كن ،
خودت را خلاص كن،
بایست و با خودت روبرو شو،
نگاهش كن
خوب نگاهش كن
او را مى شناسى ؟
دقیقا ور اندازش كن
كوشش كن درست بشنا سی اش،
درست بجایش آورى
فكر كن ببین این همان است كه مى خواستى باشى ؟
اگر نه
پس چه كسى و چه كارى فوری تر و مهم تر از اینكه
همه این مشغله هاى سرسام آور و پوچ و روزمره و تكرارى و زودگذر و
تقلیدى و بی دوام و بى قیمت
را از دست و دوشت بریزى و به او بپردازى،
او را درست كنى،
فرصت كم است
مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟!
چه زود هم مى گذرد
مثل صفحات كتابى كه باد ورق مى زند،
آنهم كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بیشتر ندارد...

دکتر علی شریعتی


آرزومند آرزوهایتان
کامیار




نوع سخن : تفکر سبز، سخنان بزرگان، 
برچسب ها :

فرستاده شده در تاریخ : یکشنبه 29 آبان 1390 :: از جانب : کامیار



به یاد تو ایران...

ای خاک گهرخیز

ای سرمه چشمان همه غمزدگانت

ای پهنه تاریخ

من با تو و نام تونفس می کشم از شوق

بایاد تو ایران

با یاد تو و آن همه فخری که ترا بود

با کوروش و دارا

با یاد سیاوش

با پنجه ی آرش

با یاد تو و رستم دستان

تهمینه عاشق

با یاد هزاران دل پر غصه مردان و زنانت

از جور و جفایی که تو بر دوش کشیدی

از گردش ایام چه دیدی و شنیدی

اسکندر و ویرانی و نیرنگ و تطاول

چنگیز که غرقابه خون بر سر هر کوچه به پا کرد

نا اهلی قاجار

بد مستی تاتار

افسوس و دریغ از غم نامردی ایام

ای مست دل آزرده خون ریخته در جام

هر گنج که در سینه پرمهر نهفتی

قومی به تطاول به جفا برد

از گردش ایام چه دیدی و شنیدی؟!

ای خاک ستمدیده مغرور

اکنون چه گذشته است که خاموشی نشستی؟

اکنون چه گذشته است که اغیار ترا حرمت

پیشین نگذارند؟

اکنون چه گذشته است که

هرناکس بی اصلی

بر دامن پاک تو زندچنگ

ایران من ای سینه ام از عشق تو صد چاک

ای آه جگرسوز تو سر برده به افلاک

امروز چه فخری به تو دارد

این قوم که روزی همه رویای کفی خاک ترا داشت

اکنون چه گذشته است ...

 شاعر : فریدون فراهانی

با سپاس فراوان از دوست خوبم پریسا بابت شعر زیبای ارسالی ایشون


آرزومند آرزوهایتان
کامیار




نوع سخن : گزیده اشعار ناب، 
برچسب ها :

فرستاده شده در تاریخ : سه شنبه 24 آبان 1390 :: از جانب : کامیار
محفل عشق و هستی
کلبه ی عشق و هستی تلاشی کوچک اما زیبا برای هر چه زیباتر شدن ایران، وطن زیبای ما می باشد. نکیسا تخلص مدیر محفل عشق و هستی (کامیار) هست. از دوستان گرامی که مایل به همکاری با این محفل هستند تقاضا می شود با مدیریت از طریق ایمیل تماس بگیرند.

مدیر وبلاگ: کامیار
راهنمای اصلی
سرفصل
اندوختگاه سخن
سخنان تازه
نویسندگان
پیوندها
برگه کناری
دیدگاه ها
نظرتون در مورد محتوای محفل عشق و هستی چیست؟





برچسبها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
واپسین بازدید :
واپسین بروز رسانی :
جستجو
آگهی
 
 
 
Lock saving script