نمی دونم چطور بگم، این اولین باری هست که توی کلبه ی درویشی عشق و هستی یادی از کسی می کنم که بعد از مردنش با اون آشنا شدم. اما باور کنین نتونستم بی خیال از کنار چشمهای پر انتظارش بگذرم. این دوست، نمی دونم دوست که نه این مرد، اسمش حسن بی کس هست. که امروز بعد از اینکه رفته بودیم سر خاک پدرم ناگهان به این منظره روبرو شدم. 28 سال داشت که ناگهان یک سکته قلبی پشت ماشین اون رو از این دنیا جدا کرد. لطف کنید به گل هایی که نامنزدش روی خاکش گذاشته دقت کنین به رنگشون به زیبایی عشقی که سرتاپای خاک بی روحی که روی اون رو گرفته و با این عشق جان گرفته. باور کنین عشق جان می ده باور کنین.
برای این چشم که انتظار یک فاتحه از طرف شما را دارد، دست یاری رسانید.
کامیار
نوع سخن :
عکس های دلتنگی یک مرد،
برچسب ها :