تبلیغات
کلبه ی "عشق و هستی" - خلاصه کتاب اینست بوف کور اثر محمد یوسف قطبی (قسمت چهارم)
 
کلبه ی "عشق و هستی"
من آنروز را انتظار میکشم . . آنروز که بیایی . . حتی روزی که دیگر نباشم. . . باز هم انتظار می کشم
 
 




درود
بعد از مطالعه کتاب بسیار مفید ((اینست بوف کور اثر محمد یوسف قطبی)) لازم دیدم برای دوستداران آثار صادق هدایت، خصوصاً کتاب مشهور ((بوف کور)) قدمی برای خلاصه نویسی کتاب 270 صفحه ای اینست بوف کور بردارم. خلاصه این کتاب چیزی در حدود 6 ماه به طول انجامید البته با در نظر داشتن مشغله بسیار بنده و خودم به شخصه از اینکه ساعات زیادی را به مطالعه و خلاصه برداری و تایپ آن صرف کردم کمال لذت و استفاده را برده ام. لذا برای اینکه دوستان محفل عشق و هستی بتوانند به صورت چکیده از این اثر بی نظیر استفاده کنند بنده به صورت سریالی این پست ها را در وب ثبت می نمایم، باشد که مراتب رضایت دوستان و عزیزان را فراهم آورد.
به ادامه مطلب رجوع نمایید


با سپاس فراوان
کامیار
یا حق


 - بند 24: در این بند راوی بدنبال شخصی می گردد كه او را در جابجایی چمدان حاوی جسد یاری رساند و در مه پیرمردی قوز كرده را می بیند كه زیر یك درخت سرو نشسته است كه صورت خود را با پارچه ای بسته است. پیرمرد خنده دورگه خشك و زننده ای كرد بگونه ای كه مو را به تن راوی راست شده است: پیرمرد خود را ماهر در امر جابجایی و نعش كشی معرفی می كند و بیان می كند كه هر روز مرده ها را به اطراف شاعبدالعظیم بخاك می سپارد و برای چندمین بار بیان می كند (( من خونه تو رو بلدم، می شناسمت)). سپس با گالسكه نعش كش او چمدان را به مكانی آرام می برد و به راوی پیشنهاد می دهد كه چمدان را زیر آن درخت سرو در كنار رود بخاك بسپارد و با چالاكی چاله ای به اندازه چمدان می كند و راوی هر چه میخواهد مقدار پولی كه در جیب دارد 2 قران و یك عباسی را به عنوان انعام به او بدهد قبول نمی كند و بیان می كند كه او را می شناسد بعداً انعام خود را می گیرد. در عین حال در هنگام كندن چاله كوزه ای لعابی كه به گمانش از شهر قدیم ری بوده است را می یابد و در دستمال چركی می پیچد و برای خود بر می دارد و به پشت گالسكه خود می پرد و دور می شود.

توصیف بند 24: در اینجا پیرمرد قوزی یا فیلسوف روشنفكر محافظه كار برای دفن جسد مجدداً راهنمای راوی می شود، چون او قبل از وی نعش های فراوانی به جز نعش توهماتی كه راوی داستان در چمدان یا چنته دارد به خاك سپرده است و راه و رسم مبارزه را به خوبی آزموده است. خنده های وحشت انگیز وی بر حماقت بشری قطع شدنی نیست و بی گفته خانه راوی می شناسد و بر اعمال وی واقف است و حتی حاضر به گرفتن مزد برای تعمق در آثار مدون دو هزار و چهارصد سال گذشته نیست و چون راوی سعی دارد با پرداخت 240 دینار یا به تلفظ امروزی دو هزار و چهارصد هزارم دینار (( دوقران و یك عباسی)) است. پیرمرد ضمن كندوكاو زمینه فكری اسلاف خود، زیر سرو آزادی فكر، به گنجی یا كوزه ای دست یافته است كه متأسفانه خالی از زر و چیزهای با ارزش دیگر است و تنها ارزش آن از لحاظ نقاشی لعابی روی آن است كه بعداً نویسنده به آن خواهد پرداخت این گلدان یا كوزه مال ((ری)) قدیم یا ((راغه)) است كه در زمان گذشته كلمه ی ((ری)) به وسعت پهناوری كه حدود آن از شمال تا دریای خزر و از شرق تا حدود سیستان و از جنوب تا پایین شهر ری امروز او از مغرب تا نواحی قزوین امتداد می یافته و خطه ای آبادان و مركز فرهنگ محسوب می گشته اطلاق می شده است. راوی با كمك پیرمرد از جاده ای و بیراهه ای كه خلاف خط و مشی معمول مردمان زمان است می گذرد و به منشاء طبیعی پیدا شدن توهمات می رسد و ضمن راه كومه ها و خانه ها و مدرسه ها و مساجد و كنیسه ها و كاخ هایی را به شكل های هندسی، سه گوشه و مكعب و منشور و مخروط و مخروط ناقص می بیند كه در آنها دروس مربوط به ((موجودات اثیری)) را به مردم می آموزند و از ((در و دیوار)) این ساختمان ها گل های توهم ((نیلوفر كبود بی بو)) یعنی بدون اثر مثبت روییده است و كلاً به درد زندگی كردن زمینیان نمی خورد.

- بند 25: همین كه تنها ماندم نفس راحتی كشیدم، مثل این بود كه بار سنگینی از روی سینه ام برداشته شد و آرامش گوارایی سر تا پایم را گرفت-دور خودم را نگاه كردم: اینجا محوطه كوچكی بود كه میان تپه ها و كوه های كبود گیر كرده بود. روی یك رشته كوه آثار و بناهای قدیمی با خشت های كلفت و یك رودخانه خشك در آن دیده می شد.

تفسیر بند 25: جسد در محلی دفن شده است كه محوطه كوچكی بیش نیست و جایی است كه چند خانوار و یا یك قبیله ابتدایی بشری قادر به سكونت كردن در آنجا است و آثار خانه ها و ((بناهای قدیمی با خشت های كلفت)) در اطراف آن به چشم می خورد و راوی با پیدا كردن منشاء طبیعی توهمات به اصطلاح مال بد را بیخ ریش صاحب نخستینش می اندازد و از ته دل احساس آرامش گوارایی می كند كه این لاشه متعفن را از زندگی بشر امروزی دور كرده و به نشو و نمای ابتدایش واپس رانده است.

بند 26: در این بند راوی برای آخرین بار با احتیاط كامل نگاهی به درون چمدان می اندازد و جسد در خون آلود و كرم زده با آن چشمان درشت باز بدون احساس را مشاهده می كند و به سرعت در چمدان را بسته و بر روی آن خاك می ریزد و سنگ ریزه و گل های نیلوفر بدون بو بر آنجا می نهد كه كسی نتواند جای قبر را از بقیه زمین آنجا تمیز دهد. اما هنوز لخته های خون و كرم های ریزی كه می لولیدند بر لباسش برجاست و هرچه تلاش می كند این لكه را پاك نماید موفق نمی شود.

توصیف بند 26: می دانیم كه رهایی از چنگال خرافات و تلقینات زمان كودكی امری نیست كه به سادگی انجام پذیر باشد و ای بسا مردان و زنان روشن فكر كه نیز تا آخرین لحظه حیاط نتوانسته اند از آنچه كه واقعاً به پوچ بودنشان ایمان دارند دست بكشند و به همین دلیل است كه راوی در آخرین لحظات هنوز مشتاق است كه نظری به چشم ها بیفكند و پس از آن هم اگر چه لاشه را طوری دفن و لگدكوب كرده كه هیچ نشانی از آن پدیدار نیست اما هنوز خود را به شدت آلوده این توهمات می داند و نمی تواند خاك و خون های سیاه و لحته شده ار از دامن خود پاك كند مضافاً اینكه فساد و كرم های جسد هنوز بر پیكرش خانه دارند وافكار به ارث رسیده ایام بساتان هنوز چون مگس هایی در اطرافش می چرخند و نیز حالت چشم ها كه دیگر نمیتواند برایش روزن امید و دریچه ای به سوی نور و نیل به حقیقت باشند او را در نومیدی و یأس بی سرانجامی غوطه ور ساخته است.

- بند 27: در این بند راوی بعد از به خاك سپردن چمدان بی هیچ مقصدی اثر چرخ های گالسكه را دنبال می كند تا به قبرستانی میرسد و بر قبری جهت رفع خستگی می نشیند، ناگهان پیرمردی قوزی كه چهره خود را با شالگردن پوشانده بود در كنارش احساس می كند آری همان پیرمرد گوركن بود و به وی می گوید كه این كوزه به یادگار برای تو باشد. برای بار چندم راوی می خواهد به او یك قران و دو عباسی بدهد اما پیرمرد تكرار كنان می گوید كه او را می شناسد و خوب از احوال او با خبر است و از گرفتن این پول امتناع می ورزد. با او سوار گالسكه می شود و در قسمت مخصوص تابوت دراز می كشد گلدان را نیز بر سینه خود می گذارد تا بتواند مناظر بیرون را بخوبی مشاهده نماید. باز همان خانه های خشتی و همان درختان خمیده ی تو سری خورده را مشاهده می كند و می بیند پیرمرد قوزی او را از میان تاریكی ها و مه غلیظ به منزل می رساند. راوی به تعجیل وارد خانه می شود تا قلكی كه در پستو گذاشته برای دادن مزد پیرمرد قوزی بیاورد اما وقتی كه مقابل در می رسد هیچ اثری از پیرمرد قوزی و گالسكه اش نیست. وارد خانه می شود كوزه را در دست میگیرد و به ناگاه می بیند كه همان نقشی كه او شب قبل از چهره ی آن اثیری با چشمان سیاه بزرگ كشیده بود بر این كوزه نقش بسته است. به ناگاه حس عجیبی او را فرا می گیرد و می فهمد میان آن مردمان یك نفر نقاش فلك زده، یك نقاش نفرین شده، شاید یك نفر روی قلمدمان ساز بدبخت مثل من وجود داشته، درست مثل من و حالا پی بردم، فقط می توانستم بفهمم كه او هم در میان دو چشم درشت سیاه می سوخته و می گداخته – درست مثل من  - همین به من دلداری می داد)).

تفسیر بند 27: در اینجا دیگر برای راوی از پیام آور و پیامبر خبری نیست سكوت وحشتناك طبیعت دل سخت است و بی پناه كامل، تنها دود را وجود دارد یا پناه بردن به موجودات بی جان و گنگ طبیعت یا بازگشت به میان اوهام و خرافات گذشته ولی راوی هنوز آنچنان رستم پیل افكن و اسفندیار روئینه تنی نیست كه به تنهایی از پس تمام مشكلات براید و بی دیدن هیچ آسیبی جان سالم از مهلكه به در برد پس اكنون باید به دنبال سرنگون ساختن درخت تناور اوهامی كه شاخ و برگش در زمان تند باد مصائب پناه گاهی می بود، یا یك تنه به نبرد برخیزد یا تن به گورستان و مرگ تسلیم كند و این برای بشری كه خوگر به زندگی اجتماعی شده كاری نه ساده بل ممتنع است پس مجدداً با یاری پیرمرد به زندگی سابق رو می كند و به ((شهر)) و به میان اوهام باز می گردد و كوزه راغه یا گنجینه تهی از ارزش پیرمرد را به عنوان یادگار روزگاران گذشته به سینه می فشارد و باز حس می كند كه مرده ای بر وجودش مستولی شده است. منظور از به كار رفتن صفت وزین برای خشت های ابتدایی تمدن نخست آنكه فرهنگ و تمدن از تمام جهات مقید كننده و مضر نیست و انسان با آنكه انحرافاتی داشته و اشتباهاتی مرتكب شده باز در حقیقت پی های تمدن را با خشت های وزین تفكر افكنده است و ثانیاً اشاره ای است به قسمت هایی از ماندالای پنجم و هفتم از رك بید در ستایش میترا و اینكه قلعه ای بلند و مستحكم مسكن دارد.



آرزومند آرزوهایتان
کامیار

یا حق




نوع سخن : تفکر سبز، آثار صادق هدایت، كتاب خوب، 
برچسب ها :

فرستاده شده در تاریخ : یکشنبه 2 مهر 1396 :: از جانب : کامیار
محفل عشق و هستی
کلبه ی عشق و هستی تلاشی کوچک اما زیبا برای هر چه زیباتر شدن ایران، وطن زیبای ما می باشد. نکیسا تخلص مدیر محفل عشق و هستی (کامیار) هست. از دوستان گرامی که مایل به همکاری با این محفل هستند تقاضا می شود با مدیریت از طریق ایمیل تماس بگیرند.

مدیر وبلاگ: کامیار
راهنمای اصلی
سرفصل
اندوختگاه سخن
سخنان تازه
نویسندگان
پیوندها
برگه کناری
دیدگاه ها
نظرتون در مورد محتوای محفل عشق و هستی چیست؟





برچسبها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
واپسین بازدید :
واپسین بروز رسانی :
جستجو
آگهی
كمك به كودكان سرطانی

     
     
     
    Lock saving script