تبلیغات
کلبه ی "عشق و هستی" - خلاصه کتاب اینست بوف کور اثر محمد یوسف قطبی (قسمت سوم)
 
کلبه ی "عشق و هستی"
من آنروز را انتظار میکشم . . آنروز که بیایی . . حتی روزی که دیگر نباشم. . . باز هم انتظار می کشم
 
 




درود
بعد از مطالعه کتاب بسیار مفید ((اینست بوف کور اثر محمد یوسف قطبی)) لازم دیدم برای دوستداران آثار صادق هدایت، خصوصاً کتاب مشهور ((بوف کور)) قدمی برای خلاصه نویسی کتاب 270 صفحه ای اینست بوف کور بردارم. خلاصه این کتاب چیزی در حدود 6 ماه به طول انجامید البته با در نظر داشتن مشغله بسیار بنده و خودم به شخصه از اینکه ساعات زیادی را به مطالعه و خلاصه برداری و تایپ آن صرف کردم کمال لذت و استفاده را برده ام. لذا برای اینکه دوستان محفل عشق و هستی بتوانند به صورت چکیده از این اثر بی نظیر استفاده کنند بنده به صورت سریالی این پست ها را در وب ثبت می کنم، باشد که مراتب رضایت دوستان و عزیزان را فراهم آورد.
به ادامه مطلب رجوع نمایید


با سپاس فراوان
کامیار
یا حق


- در بند 19 به طور خلاصه چگونگی ملاقات با آن دختر چشم سیاه لاغر اندام با لباس نازك سیاه رنگ را بیان می كند كه چگونه همانند تصوراتش از اولین بر خورد با او شده است. به این قسمت خوب دقت كنید (( برای اینكه او را بهتر ببینم خم شدم، چون چشم هایش بسته شده بود. اما هر چه به صورتش نگاه كردم مثل این بود كه او از من به كلی دور است – ناگهان حس كردم كه من به هیچ وجه از مكنونات قلب او خبر نداشتم و هیچ رابطه ای بین ما وجود ندارد. برایش از رف یك بغلی شراب كه از پدرم به من ارث رسیده بود آوردم – پاورچین پاورچین كنار تختخواب رفتم، دیدم مانند بچه خسته و كوفته ای خوابیده بود. او كاملاً خوابیده بود و مژه های بلندش مثل مخمل بهم رفته بود – سر بغلی را باز كردم و یك پیاله شراب از لای دندان های كلید شده اش آهسته در دهن او ریختم.  ((برای اولین بار در زندگیم احساس آرامش ناگهان تولید شد. چون دیدم این چشم ها بسته شده، مثل اینكه سلاتونی كه مرا شكنجه می كرد و كابوسی كه با چنگال آهنینش درون مرا می فشرد، كمی آرام گرفت. انگشتانم را در زلفش فرو بردم موهای او سرد و نمناك بود – سرد، كاملاً سرد. مثل اینكه چند روز می گذشت كه مرده بود – من اشتباه نكرده بودم. دستم را از توی پیش سینه او برده روی پستان و قلبش گذاشتم – كمترین تپشی احساس نمی شد، آینه را آوردم جلو بینی او گرفتم، ولی كمترین اثر زندگی در او وجود نداشت . . .  خواستم با حرارت تن خودم او را گرم بكنم، رفتم روی تختخواب پهلویش خوابیدم – مثل نر و ماده مهر گیاه به هم چسبیده بودیم، اصلاً تن او مثل تن ماده مهر گیاه بود كه از نر خودش جدا كرده باشند و همان عشق سوزان مهر گیاه را داشت. همه كوشش های من بیهوده بود، از تخت پایین آمدم، رختم را پوشیدم. نه دروغ نبود، او اینجا در اطاق من در تختخواب من آمد و تنش را به من تسلیم كرد. تنش و روحش هر دو را به من داد! تا زنده بود تا زمانی كه چشم هایش از زندگی سرشار بود، فقط یادگار چشمش مرا شكنجه می داد، ولی حالا بی حس و حركت؛ سرد و با چشم های بسته شده آمده خودش را تسلیم من كرد – با چشم های بسته!

توصیف بند 19: در این بند سرانجام پویش های عاشقانه و بی ریای راوی كه محیطی مه آلود سمبل آن است به نتیجه می رسد و داستان به اوج مقدماتی قسمت نخستین می رسد و معما حل می شود، معشوق با پای خود و با كمك شغله سوزان عشق و اشراق راوی و با راهنمائی عاشق از در معمولی خانه، و نه از روزن انحرافی پستو یا وجدان ناخودآگاه، به خانه عاشق می آید و از دالان تاریك قرون می گذرد و به خانه عقل عاشق كه قبلاٌ پیرمرد قوزی را در آنجا دیده ایم وارد می شود و عاشق سرگردان كه چیزی در خانه ندارد به فكر استفاده از بغلی شراب بالای رف كه پیرمرد از نوشیدن آن امتناع ورزیده است می افتد و جرعه ای از آن را در كام معشوق می ریزد و وی را كه حاضر به اختیار كردن مرگ نیست ندانسته به دست خود می كشد، چرا؟ چون توهمات در مقابل دلائل علمی تاب مقاومت ندارند، چون برفند و شعله سوزان آفتاب، اما راوی از این موضوع به سبب عاشق بودن بی اطلاع است و هنوز امیدی در دل دارد و می كوشد تا شاید با حرارت تن خود او را گرم و زنده نگه دارد اما كوششی بیهوده است و این ماده مهر گیاه كه روزگاری از توهم بشر اولیه شاخ و برگ زده و از وی جدا شده است اكنون كه در محاصره قوانین ریاضی عقل محصور مانده بی جان و خالی از روح و شور و نشاط و سرزندگی است و در حالی كه ناخن دست چپ خود را می جود و میل های سركوفته بشرهای نخستین را به ذهن متبادر می سازد، نه تنها جسم بلكه روح خود را در خانه عاشق از دست می دهد و مبدل به لاشه ای عفن و در حال تلاشی می شود كه در آن دیگر از آن چشم های افسونكار نیز خبری نیست.

- بند 20: (( این همان كسی بود كه تمام زندگی مرا زهر آلود كرده بود و یا اصلاً زندگی من مستعد بود كه زهر آلود بشود و من به جز زندگی زهر آلود زندگی دیگیری را نمی توانستم  داشته باشم حالا اینجا در اتاقم تن و سایه اش را به من داد و روح شكننده و موقت او كه هیچ رابطه ای با دنیای زمینیان نداشت از میان لباس سیاه چین خورده اش آهش بیرون آمد، از میان جسمی كه او را شكنجه می كرد و در دنیای سرگردان سایه ها رفت، گویا سایه مرا هم با خودش برد. در این لحظه افكارم منجمد شد بود، یك زندگی منحصر به فرد عجیب در من تولید شد. چون زندگیم مربوط به همه هستی هایی می شد كه دور من بودند، به همه سایه هایی كه در اطرافم می لرزیدند و وابستگی عمیق و جدائی ناپذیر با دنیا و حركات موجودات و طبیعت داشتم و به وسیله رشته های نامرئی جریان اضطرابی بین من و همه عناصر طبیعت برقرار شده بود هیچ گونه فكر و خیالی به نظرم غیر طبیعی نمی آمد من قادر بودم به  آسانی به رموز نقاشی های قدیمی، به اسرار كتاب های مشكل فلسفه، به حماقت ازلی  اشكال و انواع پی ببرم.

توصیف بند 20: راوی در این بند همان طور كه ملاحظه می شود در پی تبرئه معشوق است و گناه زهر آلود بودن زندگی را مستقیماً به گردن بشر می اندازد و او را مسئول پدیدار شدن چنین پیشامدی می داند و الا آن ((روح شكننده)) نمی بایست بدون دستكاری و شاخ و برگ هایی كه بشرهای دوران مختلف به آن بخشیده اند آنچنان ریشه گیر شود كه نتوان آن را در طی چنین مدت طویلی با دلائل منطقی از پای در افكند. در اینجا خواندیم كه آن زن اثیری در اتاق عاشق تن و سایه اش را به او داد و روح شكننده و موقتش كه هیچ رابطه ای با دنیای زمینیان نداشته از میان لباس سیاه چین خورده اش آهسته بیرون آمده، از میان جسمی كه او را شكنجه می كرد و در دنیای سرگردان سایه ها رفت، گویا سایه مرا هم با خودش برد. این بدین معنی است كه توهمان یا معشوق پس از وارد شدن به دنیای روشن عقل، روح و جسم و واقعیت خود را به كاونده عقاید یا راوی داستان تسلیم یم كند وجسمش شروع به تجزیه شدن می نماید و روحش زیبایی و جلال و جبروت آن نیز از درجه اعتبار می افتد و از میان آن لباس سیاه تیره بدیمن كه به مرور ایام چین هایی بر آن افزوده شده است و به درد انسان و زندگی زمینیان نمی خورد، بیرون می رود و كلاً فنا می شود و سایه های سرگردان یا بشرهای گرفتار توهمات از شر چنین مطلب و موجود مزاحمی رها می شوند و اكنون پس از كشف منشاء توهمات است كه راوی داستان كه در ابتدای شرح حال خود را منزوی و دورگزین از مردم معرفی كرده بود حس می كند كه به دنیای دیگری وارد شده است و زندگی او با زندگی تمام موجودات واقعی ارتباط دارد و می تواند به رموز سمبلیك هر نوع نقاشی و نقاشی رو جلد قلمدان كه مدتی است آن را كنار گذاشته تا به تفكر درباره آن بپردازد، پی ببرد و به سفسطه های روزگاران گذشته كه به عنوان فلسفه جایی باز كرده بود و به حماقت مدعیان چنین نظراتی بخندد و در احساسات تمام بشرهای دور و نزدیك و تأثیراتی كه طبیعت و فرهنگ و تمدن بر امیال و غرائز و افكار و احساسات و عواطف آنان گذاشته است و می گذارد، شریك شود و شب جاودانی را از میدان عقل خود دور سازد.

- بند 21: در این بند راوی برای آرامش بیشتر به نقاشی كردن از این چشم هایی كه برای همیشه به هم بسته شده بود روی كاغذ بكشد و برای خود نگه دارد. نقاشی هر چند مختصر و ساده باشد ولی باید تأثیر بكند و روحی داشته باشد اما من كه عادت به نقاشی چاپی روی جلد قلمدان كرده بودم حالا باید فكر خودم را به كار بیندازم و خیال  خودم یعنی آن موهومی كه از صورت او در من تأثیر داشت پیش خودم مجسم بكنم، یك نگاه به صورت او بیندازم بعد چشمم را ببندم و خط هایی كه از صورت او انتخاب می كردم روی كاغذ بیاورم تا به این وسیله با فكر خودم شاید تریاكی برای روح شكنجه شده ام پیدا بكنم. در تكاپوی بیاد آوردن آن چشم های اثیری می باشد كه ناگهان در تصورش آن چشم ها دوباره برای لحظه ای جان گرفته و به او نگاه كردند. این پیشامد شاید لحظه ای بیش طول نكشید ولی كافی بود كه من حالت چشم های او را بگیرم و روی كاغذ بیاورم – با نیش قلم مو این حالت را كشیدم و این دفعه دیگر نقاشی را پاره نكردم.

توصیف بند 21: راوی در این بند سعی دارد نقاشی ((چاپی)) و تقلیدی روی قلمدان را رها كند و با یاری از تفكر خود یا افیون (به وضوح ملاحظه می شود كه دیگر از شراب یا تخیل و توهم رؤیا خبری نیست) مرز و حدود این توهمات را با خطوط مشخص سازد و خود را از صنف نقاش مرده ها بودن بیرون بیندازد. این امر در هنگامی كه به دنبال آن همه شب های تاریك صبح صادق طلوع می كند و ابرهای توهمات دیگر نمی توانند با پوشاندن ستاره های فكر در مقابل خورشید گیتی فروز عرض اندامی بكنند و روشنی روز را به طور كامل كامل زایل سازند، حادث می شود، اما راوی به خوبی می داند كه با گفتن این حقایق تیشه بی رحمانه ای بر مقدسات تلقینی بشرهای عامی وارد ساخته و به زعم آن مرتكب ((گناهان پوزش ناپذیری)) شده است. در پایان بند مشاهده می كنیم كه بانگ دل نواز خروس دمیدن خورشید را بشارت می دهد.

- بند 23: راوی بدنبال راهی برای خلاصی از جسدی در حال تجریه می باشد كه در نهایت به فكرش می رسد با كارد دسته استخوانی بدن او را تكه تكه كرده و در چمدان بگذارد و دور از چشم مردم در بیرون شهر بخاك سپارد.

تفسیر بند 23: راوی با رسیدن به این مرحله در حقیقت رهایی نیافته و هنوز تا رهایی كامل راهی بس دراز در پیش دارد. راوی داستان باید هنوز از سدهای دیگری بگذرد تا به رهایی كامل رسد چون ضمیر ناخودآگاه تنها نهانگاه همین یك توهم مخرب نبوده است بلكه هنوز باید تا دمیدن كامل خورشید خرد و روشن شدن زوایای تاریك ذهن كوشش های فراوانی به انجام رسد، بنابراین نخست باید لاشه ایت توهم را با ((تردستی)) و دور از چشم مردمانی كه هنوز اسیر تلقین های موهوم گذشتگانند در جایی چال كرد و برای این كار راوی داستان مجدداً به پستو یا ضمیر ناخودآگاه وارد می شود و كارد دسته استخوانی به دست می آورد و با كمك از غریزه خونخواری با قساوت تمام به قطعه قطعه كردن جسد كه لباس سیاه و بدیمن ایام چون (( تار عنكبوت)) كهنه ای آن را پوشانده است، می پردازد تا شاید بدین وسیله بتواند بر ناامیدی خود كه پس از حمله بر مقدسات تلقینی گریبانگیر وی شده و زندگی را در نظرش بی فایده جلوه گر ساخته است پیروز گردد.


آرزومند آرزوهایتان
کامیار
یا حق






نوع سخن : آثار صادق هدایت، كتاب خوب، 
برچسب ها :

فرستاده شده در تاریخ : سه شنبه 10 اسفند 1395 :: از جانب : کامیار
محفل عشق و هستی
کلبه ی عشق و هستی تلاشی کوچک اما زیبا برای هر چه زیباتر شدن ایران، وطن زیبای ما می باشد. نکیسا تخلص مدیر محفل عشق و هستی (کامیار) هست. از دوستان گرامی که مایل به همکاری با این محفل هستند تقاضا می شود با مدیریت از طریق ایمیل تماس بگیرند.

مدیر وبلاگ: کامیار
راهنمای اصلی
سرفصل
اندوختگاه سخن
سخنان تازه
نویسندگان
پیوندها
برگه کناری
دیدگاه ها
نظرتون در مورد محتوای محفل عشق و هستی چیست؟





برچسبها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
واپسین بازدید :
واپسین بروز رسانی :
جستجو
آگهی
كمك به كودكان سرطانی

     
     
     
    Lock saving script