تبلیغات
کلبه ی "عشق و هستی" - خلاصه کتاب اینست بوف کور اثر محمد یوسف قطبی (قسمت دوم)
 
کلبه ی "عشق و هستی"
من آنروز را انتظار میکشم . . آنروز که بیایی . . حتی روزی که دیگر نباشم. . . باز هم انتظار می کشم
 
 




درود
بعد از مطالعه کتاب بسیار مفید ((اینست بوف کور اثر محمد یوسف قطبی)) لازم دیدم برای دوستداران آثار صادق هدایت، خصوصاً کتاب مشهور ((بوف کور)) قدمی برای خلاصه نویسی کتاب 270 صفحه ای اینست بوف کور بردارم. خلاصه این کتاب چیزی در حدود 6 ماه به طول انجامید البته با در نظر داشتن مشغله بسیار بنده و خودم به شخصه از اینکه ساعات زیادی را به مطالعه و خلاصه برداری و تایپ آن صرف کردم کمال لذت و استفاده را برده ام. لذا برای اینکه دوستان محفل عشق و هستی بتوانند به صورت چکیده از این اثر بی نظیر استفاده کنند بنده به صورت سریالی این پست ها را در وب ثبت می کنم، باشد که مراتب رضایت دوستان و عزیزان را فراهم آورد.

با سپاس فراوان
کامیار
یا حق


تا اینجای داستان، ما با گوینده ای همراه شده ایم که حادثه ای سخت هولناک زندگی اش را زیر و رو کرده است و دانسته ایم که این حادثه و پدیدار شدن آن و اینکه راوی داستان در اثبات نظر خویش به چه دلائلی متوسل می شود، از آنجا آغاز می گردد که می گوید:

- دراین دنیای پر از فقر و مسکنت، برای نخستین بار گمان کردم که زندگی من یک شعاع آفتاب درخشید- اما افسوس این شعاع آفتاب نبود بلکه فقط یک پرتو گذرنده، یک ستاره پرنده بود که به صورت یک زن یا فرشته به من تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظظه فقط یک ثانیه همه بدبختی های زندگی را دیدم و به عظمت و شکوه آن پی بردم و بعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود دوباره ناپدید شد – نه نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خود نگه دارم.

در این بند راوی داستان از وضع اسفبار زندگی اکثریت مردم جهان می گوید و این نشانه ی بدبینی یا یأس او نیست بلکه آزادگی و سرزنده بودن وی را نمایان می کند و در ادامه آن می گوید که بدبختی دیگری که در برابر فقر مادی جلائی ندارد و علت بیشتر مسکنت و فقر از همین بدبختی بزرگتر است. راوی شعاع بدبختی خود را زمانی که ستاره ای به جلوه زن یا فرشته لحظه ای بر او تابید درک نمود. دراینجا امور ماوراء طبیعی به زن یعنی ((به صورت یک زن)) تشبیه شده است.

- در بند (( تمام روز مشغولیات من نقاشی روی جلد قلمدان بود همه وقتم وقف نقاشی روی جلد قلمدان و استعمال مشروب و تریاك می شد و شغل مضحك نقاشی روی قلمدان اختیار كرده بودم برای اینكه خودم را گیج بكنم، برای اینكه وقت را بكشم)).

نویسنده با انتخاب قلمدان و نقاشی كردن بر روی آن نه تنها رنگی بومی به داستان می زند و یكی از شرایط اصلی داستان نویسی را رعایت می كند، بلكه چون قلمدان محل قرار دادن قلم های مختلف است، مطالعه و تحقیق در آثار صاحب قلمان و صاحب نظران متفاوت را یادآور می شود و نقاشی روی آن را كه به سبك مینیاتور صورت می گیرد و نوعی نقاشی تخیلی و ظریف و دقیق است، راوی هیچ گاه تخیل صرف را ملاك سنجش قرار نمی دهد و این از آن رو نیست كه بخواهد مقداری تفكر هم چاشنی كار خود كند، بلكه از آن جهت است كه تخیل بدون تفكر منطقاً امكان پذیر نیست در حالی كه برعكس آن را امكان ایجاد هست.

- در این داستان چشم اسون كار آن زن اپیری به عنوان سمبل عشق و التهاب راوی داستان گرفته شده است و گوینده سعی دارد با ورود به این چشم ها و گذشتن از این دریچه های به حقیقت واصل شود، اما این تخیل یا تقلید تلقینی بیش نیست، زیرا كه نقاش جلد قلمدان با آنكه پیوسته سروی و نهری و مردی و زنی و گلی كبد را نقاشی می كند، هیچ گاه نمی داند چرا موضوع تمام نقاشی هایش یكسان است و این تصویر نماینده چیست و یا به سخن دیگری چون به تقلید از گفته های دیگران عشق را به عنوان گشاینده مشكلات پذیرا شد، پس منتظر است تا روزی مشمول كرامات عشق شود. اما در اینجا به تفسیر چند كلمه ی دیگر می پردازیم:‌در این داستان همه جا سرو سنبل آزادی و پیرمرد سمبل فلاسفه روشنفكر محافظه كار و نهر سیر دائمی توهمات و گل نیلوفر كبود سمبل فریب و  وعده های شیرین توهمات و به اصطلاح در باغ سبز نشان دادن و زن سمبل كشش جنسی می باشد.

- در این داستان راوی از شرابی كهنه كه به زهری بسیار قوی آلوده شده و در بدو تولد وی تهیه گردیده یاد می كند و بارها گوشزد می نماید كه شراب مذكور در بالای رف قرار دارد. حال راوی تنها می داند كه در بود تولدش به انداختن چنین شرابی اقدام شده است، یا به گفته دیگر انسن همین كه متولد می شود خواه نا خواه به سوی مرگ می رود كه این مرگ یا ممكن است طبیعی باشد یا اختیاری، یعنی به وسیله انتحار. خلاصه مرگ شرابی است كه هر ذائقه ای باید آن را به طور طبیعی یا اختیاری بچشد.

- البته خوانندگان در اینجا متوجه اند كه افیون یعنی ((تفكر)) بر مشروب یعنی ((تخیل)) یا توهم مقدم شده است چون اكنون مصاحب راوی فیلسوفی است كه جنبه تفكراتش بر تخیلات فزونی دارد و راوی نمی تواند در خانه عقل خود ((چیزی باب دندان))های تیز منطق وی بیابد و ناچار باید شرابی كهنه و سكرآور كه در بدو تولد یا پیدا شدن انسان انداخته شده است، از دور دست ترین نقطه ضمیر ناخودآگاه بشری یعنی ((بالای رف)) به چنگ آورد تا وی را از نشئه آن كه خود نمی داند چگونه نشئه ای است متقاعد سازد.

- نویسنده خود در قسمت های بعد منظور از انتخاب صفت تركمنی را توضیح خواهد داد و د راینجا تنها مطالبی كه می ماند و قبلاً به بعد موكول شده بود اولاٌ این است كه مكیدن و جویدن انگشت در نزد كودكان به نوعی لیبیدوی (به انرژی روانی اطلاق می شود) اطلاق می شود و حالت انگشت به دندان گرفتن بزرگان در موقع تفكر نوع تصعید شده همان لیبیدوی سركوفته و منحرف گشته زمان كودكی است كه دست چپ اشاره بر انحراف آن می باشد ثانیاً خنده ترسناك و ((مسخره آمیز)) پیرمرد و سر باز زدنش از گرفتن گل نیلوفر و وراد نشدن به نهر توهمات و نپیوستن به زن اثیری مؤید آن است كه با وجود تمام اثر و قدرتی كه این توهمات در زندگی بشری داشته است، بوده اند قلاسفه روشنفكر و موشكاف بسیاری كه به این قبیل اعتقادات مزخرف جانانه و ترسناك خندیده اند اما تا چه حدی توانسته اند از آن دل بركنند مطلبی است كه با پیشرفت داستان روشن خواهد شد.

- (( تمام شب را به این فكر بودم؛ چندین بار خواستم بروم از روزنه دویار نگاه بكنم ولی از صدای خنده پیرمرد ترسیدم، فردای آن روز بالاخره با هزار ترس و لرز تصمیم گرفتم كه بغلی شراب را دوباره سر جایش بگذارم ولی همین كه پرده جلو پستو را پس زدم و نگاه كردم دیوار سیاه تاریك، مانند همان تاریكی كه سرتاسر زندگی مرا فرا گرفته بود جلو ن بود. اصلاً هیچ منفذ و روزنه ای به خارج دیده نم یشد روزنه چهار گوشه دیوار به كلی مسدود و از جنس آن شده بود، مثل اینكه از ابتدا جود نداشته است، هرچه دیوانه وار روی بدنه ی دیوار مشت می زدم و گوش میدادم یا جلوی چراغ نگاه می كردم كمترین نشانه ای از روزنه دیوار دیده نمی شد و به دیوار كلفت و قطور ضربه های من كارگر نبود – یك پارچه سرب شده بود.

اهمیت این بند در این داستان یك اهمیت ساسی است، خلاصه كلام؛ بشر پس از خلق كردن توهم نخستین شروع به افزودن شاخ و برگ هایی بر آن كرد و آن را تا آنجا كه می توانست بپیراست و بیاراست و بزرگ و نیرومند ساخت و از خود دور كرد و بعد چون مجسمه سازی كه مفتون اثر خود شده باشد به ستایشش پرداخت و آن را وجودی ناشناخته تافته ای جدا باقته دانست و پس از آن بشرهای روزگاران بعد به طور ((یك طرفه)) بی آنكه حقیقتاً خدا یا معشوقی در میان باشد بر حسب تقلیدهای تعبدی به ستایش موجودی موهوم پرداختند و آن را عزیز و گرامی و قهار پنداشتند و در این میان رد پای توهمات اولیه گم شد و گذشت زمان چون دیوار ((سربی)) نفوذ ناپذیری هر لحظه ضخیم تر گشت و آن خدای موهوم دارای آنچنان جلال و جبروتی شد كه پاره ای پنداشتند به پرتو نیم نگاهی كه از جانب معشوق بر آنها نثار شود قادر خواهند بود تمام عضلات و ((مشكلات فلسفی و معماهای الهی)) جهان را حل كنند و به دنبال رسیدن به چنین سرابی چه خون دل ها كه نخوردند و چه دشت های وسیع تفكر را كه در ننوردیدند. یا به قول حافظ شیراز:

(( شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست                              گر راهزن تو باشی صد كاروان توان زد))

- تصویری كه در به صورت پیاپی در كتاب بوف كور آمده است تصویر زنی و پیر مردی همچون ژوكیان هندی و سرو و نهر بسیار قابل لمس می باشد، در این مربوط؛ قبلاً اشاره هایی به مفاهیم سمبلیك مشروب و افیون شده است و باید در نظر داشته باشیم كه در تمام قسمت اول این داستان كه راوی مشتاقانه به دنبال معشوق است همیشه شراب بر افیون یعنی تخیل و رؤیا بر تفكر و منطق فزونی دارد و تا وضع چنین است شبی مداوم و تاریك بر منطق بشری سایه افكن است و تا بشر به راه منطق علمی و عملی باز نگردد نمی تواند درخت سرو و آزادی خود را بازیابد و زیر آن به آسودگی بیارامد و مهم تر اینكه در این زندگی پر از رنج و فقر جستجوی عبث بشر فریب خورده بی شناهت به جستجوی حقیرانه سگی كه خاكروبه ها را به بوی یافتن استخوان پاره ای زیر و رو می كند نیست و آنگاه كه از روزن ناخودآگاه حافظه خویش به تماشای ماوقع روزگاران گذشته می پردازد و به عمق ماجرا وارد می شود به سرعت در می یابد كه ماوراء طبیعت مطلب پوچی بیش نیست و پس از نیل به این شناسایی است كه ماوراء طبیعت یا آن موجود ظریف اثیری به صورت (( یك دسته گل تر و تازه)) جلوه گر می شود كه به روی خاكروبه ها پرتاب شده است و به زودی خواهد پژمرد و از میان خواهد رفت.


آرزومند آرزوهایتان

کامیار
یا حق




نوع سخن : كتاب خوب، آثار صادق هدایت، 
برچسب ها :

فرستاده شده در تاریخ : شنبه 24 مهر 1395 :: از جانب : کامیار
محفل عشق و هستی
کلبه ی عشق و هستی تلاشی کوچک اما زیبا برای هر چه زیباتر شدن ایران، وطن زیبای ما می باشد. نکیسا تخلص مدیر محفل عشق و هستی (کامیار) هست. از دوستان گرامی که مایل به همکاری با این محفل هستند تقاضا می شود با مدیریت از طریق ایمیل تماس بگیرند.

مدیر وبلاگ: کامیار
راهنمای اصلی
سرفصل
اندوختگاه سخن
سخنان تازه
نویسندگان
پیوندها
برگه کناری
دیدگاه ها
نظرتون در مورد محتوای محفل عشق و هستی چیست؟





برچسبها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
واپسین بازدید :
واپسین بروز رسانی :
جستجو
آگهی
كمك به كودكان سرطانی

     
     
     
    Lock saving script