تبلیغات
کلبه ی "عشق و هستی" - خلاصه ی کتاب بوف کور از صادق هدایت - 1309
 
کلبه ی "عشق و هستی"
من آنروز را انتظار میکشم . . آنروز که بیایی . . حتی روزی که دیگر نباشم. . . باز هم انتظار می کشم
 
 



(استفاده از این مطلب با ذكر منبع بدون مشكل می باشد)

در این مقاله خلاصه ای از کتاب بوف کور وتعدادی جملات ناب و بی مانند صادق هدایت را می توان مطالعه کرد.  

- در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند. 


به ادامه مطلب رجوع كنید

- می خواهم تمام اینها را برای سایه ام که روبرویم روی دیوار ایستاده است توضیح بدهم تا بتوانم خودم را بیشتر بشناسم.

- نگاه می کرد بی آنکه نگاه کرده باشد، لبخند مدهوشانه و بی اراده ای کنار لبش خشک شده بود، مثل این که به فکر شخص غایبی بوده باشد.

- حالت افسرده و شادی غم انگیزش، همه ی این ها، نشان می داد که او مانند مردمان معمولی نیست، اصلاً خوشگلی او معمولی نبود، او مثل یک منظره ی رویای افیونی به من جلوه کرد . . . او همان حرارت عشقی مهر گیاه را در من تولید کرد. اندام نازک و کشیده با خط متناسبی که از شانه، بازو، پستان ها، سینه، کپل و ساق پاهایش پایین می رفت، مثل این بود که تن او را از آغوش جفتش بیرون کشیده باشند، مثل ماده ی مهر گیاه بود که از بغل جفتش جدا کرده باشند.

- روز بعد با هزار مکافات دوباره خواستم از آن منفذ به بیرون نگاه کنم و آن منظره ی عجیب را ببینم، ولی همین که پرده ی جلوی پستو را پس زدم و نگاه کردم، دیوار سیاه تاریک – مانند همان تاریکی که سرتاسر زندگی مرا فرا گرفته جلوی من بود. اصلاً هیچ منفذ و روزنه ای به خارج دیده نم یشد.

- شب آخری که مثل هر شب به گردش رفتم، هوا گرفته و بارانی بود و مه غلیظی در اطراف پیچیده بود، در هوای بارانی که از زنندگی رنگ ها و بی حیایی خطوط اشیاه می کاهد، من یک نوع آزادی و راحتی حس می کردم و مثل این بود که باران، افکار تاریک مرا می شست.

- خواستم با حرارت تن خودم او را گرم بکنم، حرارت خود را به او بدهم و سردی مرگ را از او بگیرم، شاید به این وسیله بتوانم روح خودم را در کالبد او بدمم. لباسم را کندم، رفتم روی تخت خواب، پهلویش خوابیدم، مثل نر و ماده ی مهر گیاه به هم چسبیده بودیم، اصلاً تن او مثل تن ماده مهر گیاه بود که از نر خودش جدا کرده باشند و همان عشق سوزان مهر گیاه را داشت. دهنش گس و تلخ مزه، طعم ته خیار را می داد، تمام تنش مثل تگرگ سرد شده بود. حس می کردم که خون در شریانم منجمد می شد و این سرما تا ته قلب من نفوذ می کرد.

- حالا این چشم ها را داشتم، روح چشم هایش را روی کاغذ داشتم و دیگر تنش به درد من نمی خورد، این تنی که محکوم به نیستی و طعمه ی کرم ها و موش های زیر زمین بود! حالا از این به بعد او در اختیار من بود، نه من دست نشانده ی او.

- کالسگه با سرعت و راحتی مخصوصی از کوه و دشت و رودخانه می گذشت، اطراف من یک چشم انداز جدید و بی مانندی پیدا بود که نه در خواب و نه در بیداری دیده بودم: کوه های بریده بریده، درخت های عجیب و غریب توی سری خورده، نفرین زده از دو جانب جاده پیدا که از لابه لای آن، خانه های خاکستری رنگ به اشکال سه گوشه، مکعب و منشور با پنجره های کوتاه و تاریک بدون شیشه دیده می شد، این پنجره ها به چشم های گیج کسی که تب هذیانی داشته باشد شبیه بود.

- آیا فقط چشم های یک نفر در زندگی ام کافی نبود! حالا دو نفر با همان چشم ها، چشم هایی که مال او بود، به من نگاه می کردند! نه قطعاً تحمل ناپذیر بود. چشمی که خودش آن جا نزدیک کوه کنار تنه ی درخت سرو پهلوی رودخانه خشک به خاک سپرده شده بود، زیر گل های نیلوفر کبود، در میان خون غلیظ، در میان کرم و جانوران و گزندگانی که دور او جشن گرفته بودند و ریشه گیاه ها به زودی در حدقه ی آن فرو می رفت که شیره اش را بمکد، حالا با زندگی قوی و سرشار به من نگاه می کرد!

- من همیشه گمان می کردم که خاموشی بهترین چیزها است، گمان می کردم که بهتر است آدم مثل بوتیمار کنار دریا بال و پر خود را بگستراند و تنها بنشیند، ولی حالا دیگر دست خودم نیست چون آن چه که نباید بشود، شد، کی می داند شاید همین الآن یا یک ساعت دیگر، یک دسته گزمه ی مست برای دستگیر کردنم بیایند.

- شهری که عروس دنیا می نامند و هزاران کوچه و پس کوچه و خانه های توسری خورده، و مدرسه و کاروانسرا دارد، شهری که بزرگ ترین شهر دنیا به شمار می آید، و پشت اتاق من نفس می کشد و زندگی می کند. این جا گوشه ی اتاقم، وقتی که چشم هایم را به هم می گذارم، سایه های مخلوط شهر: آن چه که در من تأثیر کرده با کوشک ها، مسجد ها و باغ هایش همه جلوی چشم من مجسم می شود.

- تنها یك چیز را می دانم: این زن،  این لكاته، این جادو، نمی دانم چه زهری در روح  من، در هستی من ریخته بود كه نه تنها او را می خواستم، بلكه تمام ذرات تنم، ذرات تن او را لازم داشت! فریاد می كشید كه لازم دارد و آرزوی شدیدی می كردم كه با او در جزیره ی گمشده ای باشم كه آدمی زاد در آن جا وجود نداشته باشد، آرزو می كردم كه یك زمین لزره یا طوفان و یا صاعقه ی آسمانی همه ی این رجاله ها – كه پشت دیوار اتاقم نفس می كشیدند، و دوندگی می كردندو كیف می كردند – همه را می تركانید و فقط من و او می ماندیم.

- بدون اراده، راه خانه را در پیش گرفتم. هیچ كس و هیچ چیز را نمی دیدم، به نظرم می آمد كه از میان یك شهر مجهول و ناشناس حركت می كردم. خانه ای عجیب و غریب به اشكال هندسی، بریده بریده، با دریچه های متروك سیاه اطراف من بود. مثل این بود كه هرگز یك جنبنده نمی توانست در آن ها مسكن داشته باشد، ولی دیوارهای سفید آن ها با روشنایی ناچیز می درخشید و چیزی كه غریب بود – چیزی كه نمی توانستم باور بكنم – در مقابل هر یك از این دیوارها می ایستادم، جلوی مهتاب، سایه ام بزرگ و غلیظ به دیوار می افتاد ولی بدون سر بود. سایه ام سر نداشت، شنیده بودم كه اگر سایه ی كسی سر نداشته باشد تا سر سال می میرد.

- وقتی كه خواستم در رختخوابم بروم، چند بار با خودم گفتم: ((مرگ . . .  مرگ. . . )) لب هایم بسته بود، ولی از صدای خودم ترسیدم، اصلاً جرأت سابق از من رفته بود: مثل مگس هایی شده بودم كه اول پاییز به اتاق هجوم می آورند، مگس های خشكیده و بی جان كه از صدای وزوز بالِ خودشان می ترسند. مدتی بر حركت یك گله ی دیوار كِز می كنند، همین كه پِی می برند كه زنده هستند، خودشان را بی محابا به در و دیوار می زنند و مرده ی آن ها در اطراف اتاق می افتد.

- نمی دانم دیوارهای اتاقم چه تأثیر زهر آلودی با خودش داشت كه افكار مرا مسموم می كرد، من حتم داشتم كه پیش از مرگ یك نفر خونی، یك نفر دیوانه ی زنجیری در این اتاق بوده، نه تنها دیوارهای اتاقم، بلكه منظره ی بیرون، آن مرد قصاب، پیرمرد خنزرپنزری، دایه ام، آن لكاته و همه ی كسانی كه می دیدم و همچنین كاسه آشی كه تویش آش جو می خوردم و لباس هایی كه تنم بود، همه ی این ها دست به یكی كرده بودند برای این كه این افكار را در من تولید بكنند.

- عطر سینه اش مست كننده بود، گوشت بازویش كه دور گردنم پیچید، گرمای لطیفی داشت، در این لحظه آروز می كردم كه زندگی ام قطع بشود. چون در این دقیقه همه ی كینه و بغضی كه نسبت به او داشتم، از بین رفت و سعی می كردم كه جلوی گریه خودم را بگیرم. بی آهن كه ملتفت باشم، مثل مهر گیاه پاهایش پشت پاهایم قفل شد و دست هایش پشت گردنم چسبید. من حرارت گوارای این گوشت تر و تازه را حس می كردم، تمام ذرات تن سوزانم این حرارت را می نوشیدند. حس می كردم كه مرا مثل طعمه در درون خودش می كشید. احساس ترس و كیف به هم آمیخته شده بود. دهنش طعم كونه ی خیار می داد و گس مزه بود. در میان این فشار گوارا عرق می ریختم و از خود بی خود شده بودم.

- رفتم جلوی آینه، ولی از شدت ترس دست هایم را جلوی صورتم گرفتم، دیدم شبیه، نه، اصلاً پیرمرد خنزرپنزری شده بودم. موهای سر و ریشم مثل موهای سر و صورت كسی بود كه زنده از اتاقی بیرون بیاید كه یك مارناگ در آن جا بوده، همه سفید شده بود، لبم مثل لب پیرمرد، دریده بود، چشم هایم بدون مژه، یك مشت موی سفید از سینه ام بیرون زده بود و روح تازه ای در من حلول كرده بود. اصلاً طور دیگر فكر می كردم. طور دیگر حس می كردم و نمی توانستم خودم را از دست او از دست دیوی كه در من بیدار شده بود نجات بدهم.

- اولین چیزی كه جستجو كردم، گلدان راغه بود كه در قبرستان از پیرمرد كالسگه چی گرفته بودم، ولی گلدان روبه روی من نبود. نگاه كردم، دیدم دم در یك نفر با سایه ی خمیده، نه، این شخص یك پیرمرد قوزی بود كه سرو رویش را با شال گردن پیچیده بود و چیزی را به شكل كوزه در دستمال چركی بسته، زیر بغلش گرفته بود، خنده ی خشك زننده ای می كرد كه مو به تن آدم راست می ایستاد. همین كه خواستم از جایم تكان بخورم، از در اتاقم بیرون رفت، من بلند شدم، خواستم دنبالش بدوم و آن كوزه، آن دستمال بسته را از او بگیرم ولی پیرمرد با چالاكی مخصوصی دور شده بود. من برگشتم پنجره ی رو به كوچه اتاقم را باز كردم، هیكل خمیده ی پیرمرد را در كوچه دیدم كه شانه هایش از شدت خنده می لرزید و آن دستمال بسته را زیر بغلش گرفته بود. افتان و خیزان می رفت تا این كه به كلی پشت مه ناپدید شد. من برگشتم به خودم نگاه كردم، دیدم لباسم پاره، سرتا پایم آلوده به خون دلمه شده بود، دو مگس زنبور طلایی دورم پرواز می كردند وكرم های سفید كوچك روی تنم در هم می لولیدند، و وزن مرده ای روی سینه ام فشار می داد . . . 


 پایان


آرزوی آرزوهایتان

كامیار

 

یا حق

 





نوع سخن : كتاب خوب، آثار صادق هدایت، 
برچسب ها :

فرستاده شده در تاریخ : جمعه 13 آذر 1394 :: از جانب : کامیار
محفل عشق و هستی
کلبه ی عشق و هستی تلاشی کوچک اما زیبا برای هر چه زیباتر شدن ایران، وطن زیبای ما می باشد. نکیسا تخلص مدیر محفل عشق و هستی (کامیار) هست. از دوستان گرامی که مایل به همکاری با این محفل هستند تقاضا می شود با مدیریت از طریق ایمیل تماس بگیرند.

مدیر وبلاگ: کامیار
راهنمای اصلی
سرفصل
اندوختگاه سخن
سخنان تازه
نویسندگان
پیوندها
برگه کناری
دیدگاه ها
نظرتون در مورد محتوای محفل عشق و هستی چیست؟





برچسبها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
واپسین بازدید :
واپسین بروز رسانی :
جستجو
آگهی
كمك به كودكان سرطانی

     
     
     
    Lock saving script