
آنان که صداقت مرا می دزدیدند
یادم ندادند چگونه می شود دروغ شد
چطور سیب سرخ آرزوها را
در کنار یک غروب سرد تا ته لیس زد و تمام کرد
و با نیمکتی برهنه از فحش های همیشگی
به انتظار تو، تو که مرا از نو با پاکن سوسمار بچگیت پاک کردی
شاید این نیمکت دیگر اشکی برای قصه های تکراری من
در تاقچه ی خاطرات خاک خرده اش نداشته باشد
پارک، . . . لاله، . . . ، پارک لاله های بی رنگ
ترسیده از هجوم چکمه های عمو نوروز های عید قربان
و باز تنهایی من در اتاقی
که آخرین صداقتم به آن ختم می شود
بودنم را در مقابل چند سکوت مبهم
به داشته هایم فروختم
آری این هستی در من جاریست
و هستی بی چون و چرای تو
در سقوط یک نگاه که هرگز نچشیدم
مرا تا رسیدن به هستی هایم دنبال می کند
شاید باشم آنروز که بیایی
آرزومند آرزوهایتان
کامیار
نوع سخن :
اتاق آبی خاطره ها،
برچسب ها :