تبلیغات
کلبه ی "عشق و هستی"
 
کلبه ی "عشق و هستی"
من آنروز را انتظار میکشم . . آنروز که بیایی . . حتی روزی که دیگر نباشم. . . باز هم انتظار می کشم
 
 



به یاد تو ایران...

ای خاک گهرخیز

ای سرمه چشمان همه غمزدگانت

ای پهنه تاریخ

من با تو و نام تونفس می کشم از شوق

بایاد تو ایران

با یاد تو و آن همه فخری که ترا بود

با کوروش و دارا

با یاد سیاوش

با پنجه ی آرش

با یاد تو و رستم دستان

تهمینه عاشق

با یاد هزاران دل پر غصه مردان و زنانت

از جور و جفایی که تو بر دوش کشیدی

از گردش ایام چه دیدی و شنیدی

اسکندر و ویرانی و نیرنگ و تطاول

چنگیز که غرقابه خون بر سر هر کوچه به پا کرد

نا اهلی قاجار

بد مستی تاتار

افسوس و دریغ از غم نامردی ایام

ای مست دل آزرده خون ریخته در جام

هر گنج که در سینه پرمهر نهفتی

قومی به تطاول به جفا برد

از گردش ایام چه دیدی و شنیدی؟!

ای خاک ستمدیده مغرور

اکنون چه گذشته است که خاموشی نشستی؟

اکنون چه گذشته است که اغیار ترا حرمت

پیشین نگذارند؟

اکنون چه گذشته است که

هرناکس بی اصلی

بر دامن پاک تو زندچنگ

ایران من ای سینه ام از عشق تو صد چاک

ای آه جگرسوز تو سر برده به افلاک

امروز چه فخری به تو دارد

این قوم که روزی همه رویای کفی خاک ترا داشت

اکنون چه گذشته است ...

 شاعر : فریدون فراهانی

با سپاس فراوان از دوست خوبم پریسا بابت شعر زیبای ارسالی ایشون


آرزومند آرزوهایتان
کامیار




نوع سخن : گزیده اشعار ناب، 
برچسب ها :

فرستاده شده در تاریخ : سه شنبه 24 آبان 1390 :: از جانب : کامیار


خدایا آنــگونه زنــده ام بــدار که نشــکند دلی از زنــده بودنم و آنــگونه بمیــران که کـسی به وجــد نیاید از نبــودنم

خداوندا ببخش آنچه که قبل از خودش، درکش را نصیبم کرده ای و بگیر آنچه که قابل درک برایم نیست

 خداوندا بزرگترین آرزویم شاد بودن و شادی دادن به زندگی هست پس لبخنده مهربانت را همواره بارانم کن

 خدایا دوست داشتنم را فزونی ده و آرزویم، که دوست داشتنی بودن است را واقعیت بخش

 از تنهایی هایم ترسی ندارم، بیش تر، از مردمی می ترسم که برای ساختن خانه ی خود وطن و شرفشان را می فروشند و با افتخار قلبی از تعصبات و شعارها بر گردن می آویزند

 خداوندا آرزو دارم اگر به جهنم بروم از دانایان گناه کار پر باشد تا از گناهکاران احمق


آرزومند آرزوهایتان
کامیار




نوع سخن : سخنان بزرگان، 
برچسب ها :

فرستاده شده در تاریخ : دوشنبه 25 مهر 1390 :: از جانب : کامیار


سوال دارم از تو

از تو خدا

سوالی به اندازه ی بزرگیت که بزرگ میشد در ذهن های کوچک ما

که میفشرد دستهایم را به خاطر خوردنه یک سلام صبحگاهی

و دوباره از من که نمیدانم

در واپسین دقایق این ازدحام سرخ

کدام جواب را برای خویش بپوشانم

ای تو

همبازی کابوس های شیرینم

که با تیپایی از خواب های خاکستری مرا

به انتهای کوچه ی تنهاییم بدرقه میکردی

 

شاید دور باشد این قلب های نزدیک ما؟؟!!!

من از دورهای نزدیک نمیترسم

از نزدیک های دور میترسم

که در توهم بودن هایم تو را یاری میکند

 

خدای خوب، خدای  شیرین و گاهی هم شور

چقدر دوست داشتم بستنی های تو را از ته لیس باشم

و دیکته هایت را زیر چشمی دید بزنم

اما نشد و دوباره این معلم سخت پوستمان

همان معلم دینی را می گویم

با آن عینک ته استکانی لجن پوشش

که دست های ظریف ذهنه مرا دوباره با ترکه میبست

و یادمان میآورد که خدا

خداست و ما هیچ


آرزومند آرزوهایتان

کامیار (نکیسا)





نوع سخن : اتاق آبی خاطره ها، 
برچسب ها :

فرستاده شده در تاریخ : شنبه 29 مرداد 1390 :: از جانب : کامیار


دوست هرکه باشد، نسخه دوم خودت است

 

نمی توان جلوی پیری را گرفت، اما میتوان روح جوانی داشت

 

 

هر جا که باشی دوستانت دنیای توهستند

 

بالا رفتن سن حتمی است

اما اینکه روح تو پیر شود بستگی به خودت دارد

 

خنده کوتاهترین راه بین دوستان است

 

عمر سالهای گذشته نیست

سالهایی است که از آن زندگی کردی

 

 

عشق زندگی را نمی چرخاند

اما انگیزه ای است برای زندگی


آرزومند آرزوهایتان
کامیار




نوع سخن : انسان و عشق، 
برچسب ها :

فرستاده شده در تاریخ : سه شنبه 11 مرداد 1390 :: از جانب : کامیار



واژه "پدر سوخته" از کجا آمده است؟ !!!! ... 

وقتی که در زمان یزدگرد عرب ها به ایران حمله کردند و ایران رو فتح کردند، مردم ایران رو که دارای دین زرتشت بودند و آتش پرست و کافر نامیدند و اونها رو مجبور کردند که به دین اسلام روی بیاورند. در این میان گروهی خودشان به دین اسلام گرویدند و گروهی هم از ترس مسلمان شدند، چون می دیدند که افرادی که مسلمان نشوند را می کشند. اعراب افرادی را که مسلمان نمی شدند، مردها و سرپرست خانواده را در آتش می سوزاندند تا دیگران یاغی گری نکنند، و زنان آنها را به کنیزی و بچه ها را برای نوکری و کلفتی می بردند. این بچه ها بزرگ شدند و در خانه اعراب کار می کردند و خود اعراب هم بچه هائی هم سن اونها داشته اند، وقتی ازصاحب خانه می پرسیدند که این بچه تو است (کلفت و نوکرها)، می گفته: ”نه، این پدر سوخته است” یعنی بچه ما نیست، نوکر و کلفتی است که پدرش در جریان فتح ایران سوزانده شده است و به این نوکر و کلفت ها می گفته اند: “پدر سوخته.”

ز شیر شتر خوردن و سوسمار  -- عرب را رسیده به جایی کار
که تاج کیانی کند آرزو --           توفو بر تو ای چرخ گردون توفو 
فردوسی

آرزومند آرزوهایتان

کامیار





نوع سخن : پارسی را پاس بداریم، 
برچسب ها :

فرستاده شده در تاریخ : جمعه 17 تیر 1390 :: از جانب : کامیار




 
آموخته ام که
با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه،
رختخواب خرید ولی خواب نه،
ساعت خرید ولی زمان نه،
می توان مقام خرید
ولی احترام نه،
می توان کتاب خرید ولی دانش نه
، دارو خرید ولی سلامتی نه
، خانه خرید ولی زندگی نه و
بالاخره ، می توان
قلب
خرید، ولی عشق را نه.
 
آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای
با وی
به دور از جدی بودن باشیم
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است
آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به
دست بیاورم
آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد
آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد
چارلی چاپلین

آرزومند آرزوهایتان
کامیار




نوع سخن : تفکر سبز، سخنان بزرگان، 
برچسب ها :

فرستاده شده در تاریخ : سه شنبه 14 تیر 1390 :: از جانب : کامیار


ده فرمان :

1-   هیچ انسانی ، انسان دیگر را نکُشد .

2-   هیچ انسانی ، به انسان دیگر تجاوز نکند .

3-   هیچ انسانی ، به انسان دیگر دروغ نگوید .

4-   هیچ انسانی ، به انسان دیگر تهمت نزند .

5-   هیچ انسانی ، از انسان دیگر غیبت نکند .

6-   هیچ انسانی ، مال انسان دیگر را نخورد .

7-   هیچ انسانی ، به انسان دیگر زور نگوید .

8-   هیچ انسانی ، بر انسان دیگر برتری نجوید .

9-   هیچ انسانی ، در کار انسان دیگر تجسس نکند .

10-   هیچ انسانی ، انسان دیگر را نپرستد !


و شاید باید دوباره از خود پرسید خدا کیست انسان چیست

آرزومند آرزوهایتان
کامیار




نوع سخن : تفکر سبز، سخنان بزرگان، 
برچسب ها :

فرستاده شده در تاریخ : چهارشنبه 25 خرداد 1390 :: از جانب : کامیار
( کل صفحات : 31 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
محفل عشق و هستی
کلبه ی عشق و هستی تلاشی کوچک اما زیبا برای هر چه زیباتر شدن ایران، وطن زیبای ما می باشد. نکیسا تخلص مدیر محفل عشق و هستی (کامیار) هست. از دوستان گرامی که مایل به همکاری با این محفل هستند تقاضا می شود با مدیریت از طریق ایمیل تماس بگیرند.

مدیر وبلاگ: کامیار
راهنمای اصلی
سرفصل
اندوختگاه سخن
سخنان تازه
نویسندگان
پیوندها
برگه کناری
دیدگاه ها
نظرتون در مورد محتوای محفل عشق و هستی چیست؟





برچسبها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
واپسین بازدید :
واپسین بروز رسانی :
جستجو
آگهی
 
 
 
Lock saving script